رمضان کریم
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤  

سحر که پا شد واسه روزه نیت کنه، دید عجبا! امروز روز پنجم ماه مبارکه! با خودش گفت:یعنی به همین سادگی و سرعت 5 روز از ماه مهمونی و کرامت خدا گذشت...


گفت: بذار یک کم فکر کنم ببینیم توی این 5 روز چیکارا کردم، اون کارایی که تو ماه های دیگه می گفتم بذار ماه رمضان برسه، حتماً فلان کارو می کنم.

اونا رو انجام دادم،  حداقل به اندازه ی 5 روز عبادت کردم؟ توشه جمع کردم؟ مگه 5 روز مهمون خدا نبودم؟ مهمون خوبی بودم؟ قدر میزبان رو دونستم؟

دخترک ماه مبارک رو توی ذهن خودش اینطور تصور کرد:

یه باغبانی هر سال یک ماه، به همه ی آدما(خوب،بد،پیر،جوان) اجازه میده که بیایند و هرچی که می خوان از این باغ لذت ببرن و استفاده کنن. درضمن بردن هم حلاله!!

نه بعد دوباره فکر کرد که این تشبیه درست و کاملی نیست. چون میزبان ماه مبارک توشه ی رایگان آخرت در اختیار بنده ها میذاره. میگه هر کی هستی،هرجوری هستی،بیا... قبولت دارم.قدمت رو چشم.

البته همیشه همه جوره قبولت دارم، ولی این ماه خیلی بیشتر و بدون هیچ قید و شرطی.

تازه میزبان این ماه، میگه اگه بخوای و نشون بدی که می خوای، توی این ماه جسم و روح تو رو پاک پاک می کنم. انگار که دوباره متولد شدی!

آهان؛ دخترک یه هو از هیجان یک جیغ کوتاهی کشید  و گفت: این ماه، ماه طهارت و پاکیه. خدای مهربونم یک فرصت دوباره(و بلکه چند باره)بهم میده تا خودم رو از زشتی های این دنیای فانی پاک کنم.

تا بالهایم سبک و زیبا بشه و خیلی راحت پرواز کنم به طرف میزبانی که اینقدر مهربون و توانا هست...

اما اون یک دختر کوچولو بود، پاک و معصوم...

ولی یادمون باشه که ما هم می تونیم اگه بخوایم توی این ماه-رمضان کریم- بال هامونو سبک کنیم و شاد و پرانرژی ادامه بدیم تا رمضان آینده(اگر زنده بودیم...)

اگه وقت سحر و افطار یا وقت مناجات با خدای کریم ، دلمون لرزید و قطره ای اشک به چشمامون اومد و احساس سبکی و آسودگی کردیم...

دیگرانی که چشم انتظار دعامون هستن رو فراموش نکنیم

یا علی


کلمات کلیدی: داستان