اندر حکایت یک شب مولودی!!
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٦  

حتماً بخونید خیلی جالبه

امشب هم مثل هرسال با همسایه ها رفتیم خونه ی سر کوچه که تو مناسبت های مختلف مراسم نوحه خونی یا مولودی خونی می ذاره.

جونم براتون بگه؛ امشب اولش با خوندن یک خانمی شروع شد که عربی می خوند(ای بد نبود،از پارسالی بهتر بود، حداقل یه تنوع بود!!) و صد البته با یک گروه سه چهار نفری "دف زن" همراه بود. بعد همون خانم پارسالی شروع کرد به خوندن همون مولودی هایی که ما از عنفوان کودکی تاحالا هرجا رفتیم واسه تولد هر امامی همونها رو می خوندن و می خونن و خواهند خوند!!!

خلاصه، گروه دیگه ای اومد که نسبتاً حرفه ای تر بود و گروه "دف زنی"اش بزرگتر.

یک دفعه یک خانومی که هرسال از مهمون ها پذیرایی میکنه و فکر می کنم قریب به هفتاد سالی سن داره، با ضرب تند دف شروع کرد به رقصیدن!!

خلاصه رئیس اون گروه عصبانی شد و کلی منت گذاشت واسه اومدن امشبش و ...

بازهم آن پیرزن محترم از رو نرفت و انگار که با اون بنده ی خدا لج داشته باشه(و از اونجایی هم که هیچ کس -بجز اون خانوم- و حتی صاحبخونه هیچ اعتراضی بهش نکرد) نه تنها خود به رقصش ادامه داد بلکه از دیگران هم دعوت کرد...!!

دست آخر هم همون خانوم سالخورده ی محترم از یکی از دوستانش که حداقل 40 سال بهش می خورد دعوت کرد که بیاد/اونم اومد و گفت: "خانوما، من نمی خوام مولودی بخونم بلکه با اجازتون میرم "کلاس آوازخوانی" و میخوام یک دهن به افتخار خانوم فلانی(همان خانم محترم سالخورده) آواز بخونم!!

بعد هم با اعتماد به نفسی بی نظیر و البته صدایی بسیاری بی نظیرتر(!!) شروع کرد به خوندن: "بشنو از نی چون حکایت می کند/از جداییها شکایت می کند" و تا آخر حدود 7،8 بیتی رو خوند...

دست آخر هم همه هدایت شدند به حیاط منزل که سفره پهن شده بود برای شام و اون که دیگه قابل توصیف نیست که چه اتفاقاتی در اینجور مراسم ها برای بدست آوردن یک ظرف(و اگر خیلی زرنگ باشی دو ظرف) غذای نذری میفته!!

و در آخر هم من به این فکر کردم که چرا ما نمی دونیم هرچیزی جایی داره، هر کس -بخصوص ائمه ی اطهار و آقا امام زمان(عج) - حرمتی داره و ...

الهی به حق آقا امام زمان همه ی ما رو هدایت کن و ما رو در تاریکی مطلق رها نکن...

الهی آمین


کلمات کلیدی: طنز ،مذهبی