عارفانه ی فی الحالی ...

به نام خدا

امروز چگونه از کنارم رد شدی که ندیدم؟!

حالا ندیدم هیچ، حتی حس نکردم؟! نکردم...

نه، این اهمیتی ندارد، مهم این است که «دیدمت» و باز با دیدنت ... با دیدنت قلبم از جا کنده شد و دلم... لرزید...

مهم نیست که رد شدنت را حس نکردم و ندیدم، مهم دیدنت بود، مهم این بود که برایم ثابت شد که هنوز ... هنوز، حداقل ... می بینمت...

حالا نامردی نیست اگر یکبار حس نکردنت را به حساب تمام شدن گذاریم؟!

اگر همه چیز تمام شده بود، مطمئن باش که همان یک لحظه هم، در راه پله ها، در حالیکه تو بالا بودی و من پایین (تو بالا و من پایین؟!) و من محو در روزمرگی، ... نمی دیدمت.

اما دیدی که باز، نشد!! تو می خواهی از من پنهان شوی، هنوز نمی دانم چرا.  اما با وجود همه ی حرف های پیش آمده، «می دانم» که

 پای هیچ کس دیگر در میان نیست، حالا تو هر چقدر می خواهی مرا احمق فرض کن! مگر تا حالا نکردی؟!

می دانی، دیگر دلم مال خودم نیست، حداقل در این چند ماه مطمئن شدم که دیگر هیچ وقت این دل از آن ِ من نخواهد بود...

حتی اگر دست تقدیر و خواست الهی، دل را به تو ندهند، خودش که اختیار دارد!

می دانی منظورم چیست؟ دیدی دختری را می خواهند به زور شوهر دهند؟ او را می دهند اما او که به حقیقت زن ِ آن مرد نیست و خدا می داند سرنوشتش در آخر چیست...

می دانی دلم همچون بچه ای چَموش و یک دنده شده؟! بچه ای که به هیچ صراطی مستقیم نیست و معنی خیر و صلاح را نمی فهمد!

اما دل من با بچه تفاوتی دارد، اگر گفتی؟

بچه نمی داند که الآن نمی فهمد و اگر به حرف مادر گوش نکند، در آینده گریبان گیرش می شود. اما دل من خوب می فهمد، خوب می فهمد که این لجبازی، این برنگشتن به صاحبش، عاقبت چندان خوشایندی شاید برایش به همراه نداشته باشد، و با وجود همه ی دانستنی ها، ... نمی خواهد بازگردد، از سر اراده و اختیار.

اما نمی دانم که آیا این دل، بازنگشتنش، صاحبش را نیز بدبخت می کند یا نه و او به حال خودش است؟

می دانی، دلم یک تفاوتی کرده این روزها، که حس می کنم دارد کم کَمَک بزرگ می شود!

او «آرام» است... آرام  ِ آرام...

چون فهمیده که اگر همه چیز را به خدا نسپارد، ... «می میرد».

او فهمیده که : خداوند بهترین های خود را به کسانی می بخشد که حق انتخاب خود را به او می بخشند.

ولی باز هم، با هر بار دیدنت، انگار که پس از مدت هاست تو را ندیده، کَنده شدن قلبش را قشنگ احساس می کند، لرزیدن دلش را...

این خود، رمز و رازی دارد که حتی من که مانند مادر، صاحب دلم هستم، هنوز نفهمیده ام...

می دانی، می گویند، دوست خوب کسی است که با دیدنش آرامش می گیری، حس قشنگی به تو می دهد...

"سماء" چند روز پیش می گفت: می بینمت چنین حسی دارم، گویی که به یاد خدا می افتم، که چه بنده ای خلق کرده...

یعنی می توان یکی از رموز را چنین کشف کرد که گفت، (نعوذ باالله) آدمی وقتی در مقابل خدا قرار می گیرد، در عین اینکه دلش هُرّی می ریزد، آرامش می گیرد، حس می کند هیچ وقت نمی خواهد از کنارش جدا شود...؟

نمی دانم، شاید از دست تو به کفر گویی هم افتاده ام!!

خلاصه اینکه بس است، بیخود نبود "صبا" می گفت «خیلی دانشگاهتون باحاله، برای همینه که عاشق شدی!!»

انگار راست می گفت، من علاوه بر عاشق، خُل هم شده ام!!

................................................

پی نوشت: خدایا اگر بگویم من تجلّی ِ تو را در بنده ای از بندگانت دیده ام، کفر است؟

حتی اگر او را واسطه ای بدانم که تو فرستادی برای اینکه مرا به خودت نزدیک تر سازی؟

خدایا "یعقوب نبی" درباره ی "یوسف" گفت به جبرئیل، که علت علاقه ی زیادش، فقط این است که با دیدن یوسف، خداوند را به یاد می آورد...

خدایا، تو به "یعقوب" گفتی، "یوسف" درون خود را همانند "اسماعیل" ی که "حضرت ابراهیم" قربانی کرد، باید قربانی کند تا به او برسد.

"یعقوب" "یوسف" ِ درونش را قربانی کرد و به "یوسف" رسید...

خدایا، من هم "یوسف" ِ درونم را قربانی می کنم. آیا به او خواهم رسید...

(نوشته شده : 3شنبه - 7/2/89 - ساعت 18:18 - حیاط دانشگاه...نشسته روی نیمکت...)

 

/ 7 نظر / 28 بازدید
یلدا/صبا

اخر این عشق اگه از تو یک صوفی درست نکرد حالا ببین !! خیلی زیبا بود [بغل][ماچ][گل]

بهمن

سلام مب خواستم چند جمله از تجربیات خودم براتون بنویسم ولی با خوندن این مطلبتون متوجه شدم که الان تنها چیزی که در شما تاثیر نمیذاره نصیحته [لبخند] فقط امیدوارم که فکر و اندیشه شما بر احساس شما غلبه کنه و بهترین تصمیم رو برای آینده تون بگیرید [لبخند][گل][گل] راستی تنبلی بذارید کنار [لبخند] آخه شستن کاهو هم کاری داره [لبخند]

پا به پا

اولش که خوندن رو شروع کردم می دونستم که می خواستم چی بگم ولی به آخرش رسیدم یادم رفت. در هر صورت براتون آرزوی رسیدن به آرزتونو دارم البته با فکر و درایت.

مهدیه

[گل]