وقایعی لَنگ لنگان!!

سر ِ کلاس "تُجارت"(!!)  خودکارم افتاد، بر ِش داشتم، کلاسورم افتاد! دوباره خودکارم افتاد!! ("ج.ن" ِ نامرد هم عوض ِ کمک،‌فقط می خندید!!)

محلّش ندادم تا اینکه دیدم واقعاً لازمش دارم!!

"فَشِن" با کمی فاصله (به سمت جلو) کنارم نشسته بود، جرأت کردم و گفتم: "آقای فَشن"(البته فامیلیشو گفتم!!) میشه خودکارمو بدین؟

از کلاس که اومدیم بیرون به بچه ها گفتم: بچه ها، من عذاب وجدان گرفتم! آخه امروز دیدم "فَشِن" کاملاً بیکار نشسته، نه جزوه می نویسه، نه روی قانون نیگا می کنه، گفتم خودکارمو بده - می ترسم نکنه خسته شده باشه؟!!!!

اومدیم سلف، "ج.ن" می خواست اینو واسه بقیه تعریف کنه، اومد بگه "فَشن" گفت "آقای " فشن !!

"فریده"‌:‌چی؟؟!! "آقای" ؟؟!!

بعد خود "ج.ن" گفت : "آقای" فَشن داره حرفمو می زنه!

و اینطور ادامه داد : گفتم :آقای فشن،/ گفت: جانم؟ / گفتم:بذارید دستتون رو ببوسم!!

** یه سریالی بود با این دیالوگ: می گفت : صابر! - بله آقا جون؟ اجازه بدید دستتون رو ببوسم!!**

و ما انقدر خندیدیم که هرچی خورده بودیم هضم شد!!

.......................................................

امروز "ج.ن" و  "دکتر و ِست"  در یک اقدامی تاریخی ،‌محکم از پشت به هم برخورد کردند!!!!!

(و این چندیم حرکت "ج.ن" در هفته بود!!!)

....................................................................

امروز "طاهره" گزارش داد که "حاج کریم" آمده با پای شَل!!

و من کلی نگران شدم و از آنجایی که دیروز (که تا پیش از ظهر فقط دانشگاه بودم) ندیدمش، و "شهین" هم ندیده بوده، گفتم حتماً هرکاری کرده توی این ۵شنبه - جمعه بوده که کار دست ِ خودش داده!!

اما بعد "راضیه" تعریف کرد از مزه پرانی ایشان سر ِ کلاسی دیروز عصر*** و من فهمیدم هرچی بوده از دیشب تا صبحی بوده !!

و با هم نتیجه گرفتیم که حتماً "جنّی" لگدَش زده اینطوری شده!! (آخه یجوری بود که انگار پاش بُریده باشه، با شیشه ای چیزی، و دمپایی هم پوشیده بود و کاملاً لَنگ می زد!!)

*** دیروز استادشون گفته همه «باید» شنبه بیاید، پرسیده چند نفر تهرانی اند و چند نفر شهرستانی؟ - وقتی تهرانی ها دست بلند کردند، "کریم آقا" فرموده: استاد دروغ میگن همشون شهرستانی اند!!

(و به نقل از "راضیه" آنچنان با نمک و بجا گفته که «حتّی» "راضیه" هم خندیده!!)

..........................................................................

داشتم از پله ها پایین می اومدم، ناگهان "نهرو" را دیدم در همان حالی که  یکبار ِ دیگه دیده بودم و مُرده بودم از خنده!!

عینک آفتابیشو گذاشته بود پایین(تقریباً نزدیک لَبش) و من یک لحظه در نظرم اومد که سبیل چخماقی ِ مصنوعی گذاشته!!

و اگر زود ٢زاریم نمی افتاد که عینکشه، ممکن بود بخندم و چون تنها بودم ،‌همه «مطمئن» شَن که خُلَم!!!

..........................................

بچه هایی که ارشد رتبه آورده بودن شیرینی می دادن!

"نمک ِ مادر" هم «شیرینی» آورده بود!! البته از نوع ِ محل ِ خودش!! یعنی «گَز»!!!

و من با خودم گفتم، الحقّ و الانصاف که "اصفهانی"‌هستی پسر!!

$$$$$$$$$$$

درضمن امروز فهمیدم که "چ ِش قشنگ" هم رتبه ی 34 رشته ی ... شده!! و شیرازی هم می باشد!!

............................................

کلّی هم سر به سر "ج.ن" گذاشتیم که "جنّی" دوباره لباس ِ «هویجی» رو پوشیده!!

بچه ها، بستنی یخی ِ پُرتُقالی(!!) می خوردن و زبونشون کاملاً نارنجی شده بود!! و ما گفتیم به "ج.ن" که بره زبونش رو با لباس "جنّی" پاک کنه، نه که نارنجیه، معلوم نمیشه!!!

درضمن واسه خودمون رتبه بندی هم کردیم که سال دیگه بیاریم!!(آخه واسه بهمن پارسال رو فقط من و "نازی" داده بودیم ، اونم آزمایشی)

بدین شرح با اسامی ِ ....!!!

:

"نیگی" (= "نازی") : 4

"مرصاد"(="شهین") : 7

"جنّی" (="ج.ن") : 12

"نهرو" (="فریده") : 14

"کریم"(="صغری") : 8

## البته وقتی خوندم، "فریده" گفت: به مال ِ من اضافه کن: بیقی/ سبزه و ...!!!!

...............................................

داشتیم میرفتیم سمت ِ در ِ خروج، و من دیدمش که روی سکو نشسته بود منتظر سرویس، و همینجور ستایش می کردم(!!) که ناگهان «سوتی ِ عظیمی» رخ داد!!

 

 

نزدیک که شدیم(کاملاً غیر عمد!!) با صوتی که صدای زیبای من دارد، گفتم : ش َ ل ِ من!!!!!!!!

و امیدوارم نشنیده باشه تا دوباره سوءتفاهم نشه!!

 

از سرازیری خاکی ِ (شبه ِ !! ) پارکینگ می اومدم پایین، داشتن سوار سرویسشون میشدن، اون اصلاً نگاه نکرد ولی قربونش برم "سبزی خوردن" ، لحظه ای از من چشم برنداشت تا سوار شن!!!

 

.........................................................

"ج.ن" ، "شهین" و "فریده"‌سوار ماشین شدند و تا از دانشگاه خارج شدیم، حالا اون دوتا می گفتن وایسا تا سرویس هم برسه ما رو ببینه، و "فریده" می گفت برو اون وقت فکر می کنن بخاطر اونا وایسادیم!!

خلاصه بعد از پیاده شدن اون دو(که "شهین" ، منو به "مرصاد" فروخت!!!)، ما گاز را گرفته، رفتیم !! و پشت چراغ قرمز حیف شد که کنار هم نیفتادیم بلکه اونا پشت ما بودند!! و بعد هم که ما مستقیم می رفتیم، اونا می پیچیدن!!

/ 9 نظر / 5 بازدید
صبا

[خنده]‫یک چیز بگم حالا سوتفاهم نشه ها این ماجراهای واقعا خنده داره اما گاهی ادم تو یک سن و سالی است که دور هم با هم سن و سال ها ش خیلی خخوشه اخه بعدها نمیدونم خندیدن خیلی سخت میشه برای همین من عاشق دوران جوانی هستم و این شیطونی ها و خوش بودن ها مرسی که باعث میشی خنده به لبهای ما بیاد

نازی

همونطور که امروز بهت گفتم دعا کن که این دفعه واقعا نشنیده باشه چون اگه شنیده باشه این دفعه دیگه سو, تفاهم نیست بلکه واقعیتهفکر کنم از عصبانیت [عصبانی] این دفعه همهون رو از دانشکده بیرون میکنه[گاوچران][من نبودم]

نازی

آهان یه چیز دیگه در مورد پیش بینی رتبه منم اصلا شک نکنیا اصلا هیچکی شک نمی کنه[تعجب]میدونی از بس که خیلی درس میخونم[خمیازه][خرخون][تعجب][تعجب]!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پا به پا

یه چیزی بگم واقعا خانم ها تو دانشگاه به همه چیز دقت می کنن و یه داستان می سازن؟[تعجب] نوشته هاتون چذاب و شادی آفرینه اما ما باید بیشتر تو دانشگاه حواسمون باشه نکنه ما هم گرفتار وبلاگ نویس دقیق بشیم![زبان]

طاهره

منم که هیچی اسمم مساوی با هیچکس نبو حتی مایکل ایرانی![ناراحت]

بهمن

سلام خوبید؟ خوشید؟ حالا ارشد قبول شدید یا نه؟ اگرم نشدید ایرادی ندارد حالا حالا ها وقت هستش اما خوشم میاد از کریم اقا با این بی محلی هاش [نیشخند] چه در ساختمان مرکزی و چه امروز دستتون درد نکنه با نوشته های زیباتون [لبخند][گل][گل]

یلدا

سلام مطلب تازه نزاشتی

شبنم

بامزه بود![لبخند][خنده] خیلی خوبه ادم از ته دل بخنده ادمو سرحال میکنه![خنده][چشمک]خوش باشی[گل]