حال ِ من ... دست خودم نیست...

سلام.

گاهی وقتا خیلی بَده که آدم به نوشتن عادت کنه!!

منم به طرز عجیبی معتاد شدم به این رویه!!

ولی از اونجایی که حس می کنم نوشتن ِ توی وبلاگ خیلی وقتمو می گیره و این روزا اصلاً وقت ِ سرخاروندن هم ندارم، دارم توی دفتر می نویسم!!

البته آرزو دارم بتونم به زودی ِ زود، (حدالامکان تا قبل از شروع امتحانات) ، بیارمشون روی نِت.

ولی اگر نشد، شما ببخشید...

*****************************

برام خیلی دعا کنید...

دلم داغونه...

الانم که مثلاً (!!) فرجه هاست!! ("مثلاً" از آن جهت است که بعضی اساتید ِ گرامی می خواهند تا آخرین روز ما را به دانشگاه بکشانند!!)

بعدشم تااااااااااااااااااااااااااااااااااابستووووووووووونهههههههههههههههههه....!!!!گریهگریه

دوست ندارم تابستون بیااااااااااااددددددد....

/ 3 نظر / 4 بازدید
صبا

امیدوارم زودتر نوشته هات را بیاری تو نت

صبا

دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم با آن همه آزادگی، بر زلف او عاشق شدم ای وای اگر صیاد من، غافل شود از یاد من، قدرم نداند فریاد اگر از کوی خود، وز رشته‌ی گیسوی خود، بازم رهاند در پیش بی دردان چرا، فریاد بی‌حاصل کنم گر شکوه‌ای دارم ز دل، با یار صاحبدل کنم وای ز دردی که درمان ندارد فتادم به راهی که پایان ندارد شنیدم بوی او، مستانه رفتم سوی او تا چون غبار کوی او، در کوی جان منزل کند وای ز دردی که درمان ندارد فتادم به راهی که پایان ندارد دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم دیدی که در گرداب غم، از فتنه‌ی گردون رهی افتادم و سرگشته چون، امواج دریا شد دلم دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم

رقيه

چرا دوست نداشتی تابستون بیاد!!! میبینی جقد خوبه! راحتی هیچکسو نمیبینی، البته تف... گناهم نمیکنی چی بهتر از این!!!!!!