باران ِ تیکه و ...!!

اولاً که مطلع شدیم "طاهره" طی یک عملیات آکروباتیک،‌طلبیده شده و جمعه رفته "مشهد" !!

   دوّماً: "نازی" گیر داد که من نمی تونم توی کتابخونه درس بخونم خوابم می گیره بیا یه کلاس خالی پیدا کنیم، پیدا نشد!! (من هم کلی قُر به جونش زدم ولی فایده نداشت!!)

درنتیجه رفتیم توی حیاط، کفشهامو درآوردم و چهارزانو نشستم روی نیمکت!! چند دقیقه بعد هم از حیاط خالی «سوء استفاده» کرده روی نیمکت، نیم دراز شدم!! خیلی حال داد!!

کم کم طوفانی شدید آغاز شد و حیاط خالی شد!! ولی از آنجایی که ما «بیدی نبیدیم که به این بادها بلرزیم»!! ماندیم تا اینکه دیگه شخصاً و رسماً از سرما یخ زدم!!

.................................................................

سوّماً :ظهر توی کتابخونه در یک ردیف (صندلی تکی) نشسته بودیم به همراه اکیپ، "سعیده" هم توی کتابخونه بود، تا از کنار ما رد میشد ، ما هم تصادفی در حال صحبت بودیم، پس می گفت: هییییییییییییییییییسسسسسسسسسسسس!!

(بار اول فکر کردم مسؤول کتابخونَس داره گیر میده!!)

خلاصه چند باری تکرار کرد و ما هم جوابشو دادیم!!

"ج.ن" هم بهش گفت: وایسا ! من حساب تو یکی رو می رسم!!

گذشت و عصر شد که بارون ِ خفن می اومد، داشت با "سفید عصا" می اومد توی دانشکده درحالیکه موش آب کشیده بودن، گفتیم ، «حسابی خیس شدینا!!» ، گفت : آره دارم یخ می زنم!

گفتم : « حقّته! هر کس اذیت کنه بایدم خیس شه!!»

(شیشه ی عینکش هم شدید خیس شده بود) گفت:« برف پاک کن هم که نداریم!!»

منم دستمال عینکمو بهش دادم!!

"شهین" گفت: آقای ... ، اگر خانوم  ِ ... نبود، چیکار می کردی؟؟!!

اونم از بس که پر رو هست برگشت گفت: لباس آقای "سفید عصا" که هست!!

..............................

 

باز هم گذشت و «عصر تر(!!) » شد، کلاسشون تشکیل نمیشد ("فریده" هم اون کلاس رو داشت و می دونستیم تشکیل نمیشه) داشتن از پله ها می رفتن پایین، گفت: شماها می دونستین تشکیل نمیشه و به ما نگفتین؟؟!!

"ج.ن" گفت: برو، برو درستو بخون!!

"سعیده" هم گفت: ما میریم خونه شما باید برید سر ِ کلاس!!

(بند کفش "سعیده" باز بود ولی ما هیچ کدوم توجه نداشتیم)"نازی" هم که مصداق «کم تیکه بنداز و گزیده تیکه بنداز چون دُر» (!!) هست!!! ، نه گذاشت و نه برداشت، گفت: تو برو بَندِ کفشتو ببند!!

و در اینجا ما ترکیدیم از خنده!!

...............................................................................

خوب این از سوّماً !!

و اما چهارماً!

امروز "جناب سرو الدوله" حضوری تقریبی داشتند (نه کم رنگ و نه پر رنگ!!)  با همان بلوز یاسی و....

اما نمی دانم چرا از دیروز قیافه اش به گونه ای گشته!!

به دنبال پدیده ای شایع به نام "سوء تفاهم" (!!) ما دیگر از ظاهر شدن در برابرشان خودداری نموده و هرگاه توفیق اجباری فراهم می آید ، به ناچار، پشت خود را به ایشان می کنیم(البته مسلّم است که «گُل پشت و رو ندارد» و او هم به خوبی به این مسأله واقف است!!)تا گمان نکنند «آشی هستند بس دهان سوز»( البته خوب، بر منکرش لعنت!!)

حالا این حاشیه بود، اصل اینه که ، به دنبال این قیافه ی خاصی که گفتیم، "ج.ن" محبت کرده لقبی بر القاب این گرانمایه افزوده اند بدین شرح:

دیروز: این چرا "کریم آقا" شده؟؟!! این چه قیافه ایه؟؟

امروز: این "کریم آقا" چرا این شکلی شده، بلوزش هم که انداخته روی شلوارش!!

.................. و من یاد اون تبلیغ معروف «شامپو صحت» افتادم و آن "کریم آقا" ی معروفش که با الاغش از شهر می آمد!!!

و کلّی هم سر این "کریم آقا" خندیدیم!!

(دقت کردید این دومین تبیلغ تلویزیونی هست که مربوط به این میشه؟؟!!)

..............................................

"اکبر" امروز و دیروز نیومده!! گفتیم
(از آنجایی که "اکبر" ، "مایکل" ِ ایرانی  ِ "طاهره"هست!! (Prison Break) )قطعاً غیبتش بی ربط به غیبت "طاهره" نیست!!

سر ِ کلاس ، "ج.ن" گفت: هنوز تعطیلاتش تموم نشده؟؟!!

گفتم : نکنه سال ِ... رو یک هفته انداختن عقب ، واسه اون مونده؟؟

گفت: خوب اون 5شنبه - جمعه هست دیگه 1شنبه باید برگرده!!

گفتم: خوب حتماً خیلی متأثر شده مونده!!

گفت: اون موقعی که باید متأثر میشد نشد!!

گفتم: خوب لابد تازه فهمیده!!!!!

...............................................................................

امروز بارون بسیار دل پذیری بود، دانشگاه ما هم که مثل "شمال" می مونه، منو "شهین" رفتیم همانند م َن ا گ ِ ل!! زیر باران درحالیکه همه تماشامون می کردن و حیاط خالی بود!!

چند دقیقه بعدش "ج.ن" گفت : بیاید یه بار دیگه به جای منم برید!!

ما هم رفتیم تا این بار اسممان در دفتر "م َ ن ا گ ِ ل" به ثبت برسه!!!

............................................................................

توی کتابخونه نشسته بودیم که ناگهان دیدم مثل حضرت مریم که به درخت خرما زد و ازش آب جاری شد، یکی از ستون های کتابخونه هم ناگاه ازش شُری آب زد بیرون و فضای جالبی درست کرد!!

خلاصه گفتیم یه دریا توی دانشکده نبود که اونم جور شد!!

و مطالب دیگه که قابل عرض نمی باشد!!

........................................................

 

این هم واسه دل "شهین" !! : امروز "مرصاد" همش این ور و اون ور می دوید و قُر میزد و یکجا آروم نبود!!

درضمن "شهین" دیگه واقعاً کنجکاو شده بود که بفهمه "مرصاد" ساعت 3 کجا میره که غیبش میزنه!! ولی باز هم موفق به کشف نشد!!

....................................................................................

پ.ن1: توی سالن هم کف بودیم، تنها اومد از پله ها پایین، ما سمت چپش بودیم راهرو هم خالی بود، ولی باز نگاه کرد...

به قول  "ج.ن": حتماً  چشمهای ما "چپ" هست که اینطوری می بینیم!! وگرنه اون که نگاه نمیکنه!!

 

(دیروز هم توی کتابخونه ، یک لحظه «چشم تو چشم» شدیم!! و او باز هم فهمید من داشتم نگاهش می کردم!! ............... ولی اونم داشت نگاه میییییییییییییییییییییییییییکررررررررررررررردددددددددددددد!!!!!)

 

پ.ن2: "شاهوار"(دختر هست) بهم  می گفت وقتی داشتی زیر بارون راه می رفتی منم همینجوری قربون صدقت میرفتم و برات بوس می فرستادم!!عاشقتم!! «تو دل برو ایی»از اون تیپایی هستی که دل آدم رو میشکافی قشنگ میری توش!!

............. ای بابا،تعریف از خود نباشه، ولی ،  خیلی ها درباره ی من چنین می گن، ولی همون موقع در دل گفتم، پس چرا اونی که باید، منو دوست نداره؟ یا حداقل دوست داره اینطور وانمود کنه؟؟!!!

 

 

/ 9 نظر / 54 بازدید
جیگر ناصر

سلام عالی بید ولی من تو رو می کشم چرا از جنی هیچی ننوشتی؟کتابخونه ؟تو راهرو؟[بغل] من خرم میام وب تو![خرخون] از این به بعد رسما اعلام می کنم که جیگر دیگه به وب شما نخواهد اومد![عینک][افسوس][کلافه]

نازی

هر سری میخونم کلی میخندم واسه روحیه عوض کردن خوندنش خیلی خوبه[قلب]

یلدا/صبا

‫سلام نازنین آهنگ متن زیبایی گذاشتی خیلی نازه راستی این مطلب تازه هم خواندنی بود مرسی

خوبه دیگه من نیستم حسابی خوش میگذرونی یاد ما هم نمیکنی[گریه]

بهمن

سلام به خواهر کوچیکه خودم اولا نظر ندادن من دلیل بر نیومدن من نیست مرتب میام ولی چند روزیه دستم به کیبورد نمیره [لبخند] مثل همیشه زیبا نوشتید [لبخند] حالا این آقای سرو الدوله کیه که پشتتونو بهش می کنید [لبخند] موفق و شاد و سربلند باشید [لبخند][گل][گل]

یلدا/صبا

همیشه تو او را دوست داشتی... و من تو را... و او مرا... و تا کی در این تسلسل بی‌انتها سرگردان خواهیم ماند، نمیدانم...

یلدا/صبا

آنچه که هستی هدیه خداوند به توست و آنچه که میشوی هدیه تو به خداوند است.پس بینظیر باش[ماچ]