وصف دل...

چشم براه

روزها رفت و نیاورد کس از تو خبری

نه پرستو نه کبوتر و نه پیغام بری

 

به امیدی که رساند به من از توخبری

چشم و دل دوخته ام بر لب هر رهگذری

چه بگویم که پس از تو چه فراوان خوردم

غم دلها، که نخوردی و از آن، بی خبری

 

سر به زیرم نه از آنروی که افتاده شدم

بل از آنروی که از ّرد تو جویم اثری

 

مانده ام چشم براه تو در آغوش خزان

تا مگر باد رساند به من از تو خبری

 

در هراسم پس ازین فاصله، وصلی نبرم

نبرم عاقبت از صبر و سکوتم ثمری

 

با دلم عهد نبستم که ز یادت ببرم

تو چنان باش که این نکته ز یادت نبری

عمیدرضا مشایخی

==============

 

http://amidmashayekhi.blogfa.com/

(احساس کردم کسی اومده و از زبان من این شعر رو گفته... کلمه به کلمه اش رو...)

 

 

 

/ 6 نظر / 8 بازدید
احسان

شعر زیبائیست ولی افسوس که آنرا بد و درهم و بر هم نوشته اید کاش خواناتر می نوشتیدش

عمید مشایخی

از لطف و امانت داری شما بسیار ممنونم

عمید مشایخی

از لطف شما ممنون

[گل]

غزل

چقدرررر قشنگ بود......[ماچ]

یه احساس

سلام خسته نباشی من ادم احساساتی نیستم زیادم سراغ شعر نمیرم اما بعضی شعرا کاری میکنه که قلبم میلرزه هرگز عشقی نداشتم که همه چیمو به پاش بریزم فقط یکی دوتا دوست بوده ولی نمیدونم چرا این شعر اینقد روم اثر گذاشت ساده نوشته بودش ولی حرف دل بود مواظب قلب پاکت باش بای