پی نوشت ها!!

سلام...

نمی دانم چرا در سال جدید پیر شده ام!!

گویی ذهنم دیگر ک ِش ِش ندارد!!!!!

............ خوب ، بسم الله...

اولاً که امروز تصمیم گرفتم بخوابم تا سیر خواب شم!! چون شنبه و یکشنبه، 8 کلاس داشتم و ناچار به بیداری زود، در نتیجه خیلی زود عقده ای شدم!!

خوابیدم اما چه خوابی؟؟!!!

همش کابووس و بعد هم عذاب وجدان از خواب زیاد... و  بیدار شدن اما.....!!

بعد هم اقداماتی "مردانه" برای ماشین....

در نهایت "راکب سلطنتی" مهیا گشت تا فردا پاهایم زیاد تلاش نکنند!!

.................................

اول صبح : دخترکی را دیدم،طفلی، هنوز هم با دیدن "اسب سفیدی" که چندی است از برای او نیست ....

....................................

با هر بدبختی بود وارد دانشگاه شدم!! (به دلیل قحطی "اتوبوس"!!)

باور نکردم اما...                       چشم هایم به دنبالش بود و یک لحظه گفتم، «دلم برایش تنگ شده...»

(یعنی این همانی بود که شنبه گفته بود «خدایا، ن َبی نَ مَ ش»؟؟!!!)

.......................................

....................................................

"ف َش  ِن" سویی شرتی پوشیده بود!! مشکی با نوارهای باریک قرمز!!

من هم که تنها بودم، به "ج.ن" SMS زدم : بیا ببین "فَشِن" چه جیگری شده!!

داشتیم می اومدیم بیرون، دیدیم "بیقی" هم شبه ژاکت همیشگی رو پوشیده، در نتیجه "ج.ن" گفت: اینا گرمشون نمیشه؟؟!!

گفتم: هنوز تغییر فصل رو حس نکردن!!

گفت: باید دم دانشکده پلاکارد بزنیم: «فصل بهار فرا رسید»!!!!

........................................

دیروز فهمیدیم که یکی از خوابگاهی ها عروس شده!! (با رفیقش که یکبار وصفش را شنیده بودیم ازدواج کرده)

طفلی امروز بچه ها رو گروه گروه دعوت می کرد «سِلف» تا بستنی مهمون کنه!!

جای شما خالی، 10 دقیقه مانده کلاس شروع شود، با آرامش تمام در حال نوش جان کردن بستنی  و تماشای عکس های نیمه عروس - داماد (چون تازه فقط صیغه ی محضری کردن)بودیم!!

درست همزمان با استاد رسیدیم!!

و پسرها جلوی در، به هم تعارف می کردند که ما دسته جمعی وارد شدیم!!!!

(به گفته "شهین" و "ج.ن" ، "مرصاد" و "برادر و ِست" دیروز آنها را تعارف به ورود کردند!! و این بسی موجبات تعجب فراهم آورد!!!)

...................................................

موقع خروج از دانشگاه، "عروس خانوم" و "اکبر" به دنبال هم داشتند می آمدند که "َشهین" با لحن دخترانه و لوس، خطاب به "عروس خانوم" گفت: س َََََ  َ  َلاااااام!!

ناگاه "اکبر" با حالتی شوکه برگشت!! (فکر کرده "شهین" با اونه!!)

........................................

امروز بالاخره طلسم "504" شکسته شد و  فعالیتی مفید صورت گرفت!! من و "بهجت" فاصله ی بین کلاس، چند لغت"504" حفظ و تمرین کردیم!!

 

...........................................

ببخشید ، خیلی خستم!! از این رو تمام جملات این پُست ، مثل "پی نوشت" شده!!

/ 3 نظر / 3 بازدید
حامد علی

سلام ببخشید دیر شد اما سال نو مبارک

بهمن

سلام اتفاقا خیلیم قشنگ نوشتید هر چند احساس خستگیتونو میشه احساس کرد انشاالله بهمین زودی اسب سفید خوشبختی جلوی خونه شما بشینه و شما بهمه آرزوهای شیرینتون برسید برای خدای مهربان که کاری نداره [لبخند] داره ؟ مهم اینه که آدم حرفاشو گوش کنه و صادقانه صداش کنه اون وقت یه بار میبینه خدای مهربان بهترینها رو جلوی پاش قرار داده [لبخند][گل][گل]

صبا

سلام خواهر نازنینم خیلی زیبا و صادقانه دوباره محو نوشته هات شدم خیلی غریبه با اینکه به قولی میشه گفت سر فصلی نوشتی اما خیلی خوب مینویسی من که همه اش را تو ذهنم تصور میکنم و امیدوارم امسال دختر شاه پریون عزیز ما هم بره خونه بخت دوستت دارم [ماچ][گل][قلب][بغل]