«ای کاش می شد یک شکم نان آور آورد»

تنگ غروب

**مریم آریان

تنگ غروب از سنگ، بابا نان درآورد

آن را برای کودکان لاغر آورد

مادر برای بار پنجم درد کرد  _ُ

رفت و دوباره باز هم یک دختر آورد

گفتند «دختر نان خور است» و گفت مادر

«ای کاش می شد یک شکم نان آور آورد»

تنگ غروب آمد پدر، با سنگ، در زد

یک عده هم مهمان برای مادر آورد

مردی غریبه با زنانی چادری که

مهمان ما بودند را، پشت در آورد

مرد غریبه چای خورد و مهربان شد

هی رفت و آمد، هدیه ای آخر سر، آورد

من بچه بودم، وقت بازی کردنم بود

جای عروسک پس چرا انگشتر آورد؟

تنگ غروب از سنگ، بابا نان درآورد

آن را برای کودکان دیگر آورد

مادر برای بار آخر درد کرد -ُ

رفت و نیامد، باز اما دختر آورد

 

(کتاب : دادخواست - 100 شعر اعتراض/ انتشارات: سپیده باوران)

/ 3 نظر / 5 بازدید
مهدیه

kheyli tasirgozar bud.[ناراحت]

فاطمه جیگر

و اینک فاطمه جیگر خیلی قشنگ بود

یلدا

اخه نازی خیلی قشنگ بود [گل]