اندر حکایات T- Shirt و "زیلو" و "رزمنده" و ...!!!

به نام خدا

سلام

امروز صبح یه چیز بامزه دیدم که به بچه ها گفتم بخاطر اونم که شده باید وب رو بنویسم!!

اول صبح وارد راهرو که شدم، "جنّی" را دیدم در حالیکه لباسی نو بر تن داشت!! که عبارت بود از یک عدد T-Shirt قرمز / سفید ِ راه راه!!

(به قول "شهین" ، فرورفته بود توش!!)

خلاصه صحنه ی مضحکی بود و بنده مُرده بودم از خنده!! خصوصاً که اکثریت بخاطر ایام فاطمیه، مشکی پوشیده بودن و ایشون تازه یادش افتاده بود لباس نو اونم رنگی بپوشه!!

پایین پله ها که اومدم، "ج.ن" و "شهین" تازه اومده بودند که بهشون گفتم : فقط برید "جنّی" رو ببینید که چی شده!!

و اونها هم دیده بودند و ... خنده!!

و از آن لحظه ، "ج.ن" من و "شهین" رو کچل کرد چرا «دُز ِ عشقش» زده بالا با این لباس جدید و همش می گفت : "شووووهرمممممممممممممممممم...."""!!!!!

خلاصه اینکه اِنقدر کار به جاهای باریک کشیده بود که می گفت: اگر  حراست نبود می رفتم لُپشو می کندم درمی رفتم!!

(البته بعد خودش به قبح ِ دینی این عمل هم پی برد و نیز طی یک سوتی گفت: نه، من دنیامو به آخرتم نمی دم!! - که البته منظورش این بود که آخرتشو به دنیاش نمیده!! )(نمی دونم چی شد، خودمم قاتی کردم!!) 

" فَشِن " تا ظهر نیومد و ما گفتیم چرا نیومده(با لهجه ی ترکی) ، سپس "شهین" دیدش و گفت اومده یه لباس جدید هم پوشیده!!

و من هم دیدم « بَعله»!! T-Shirt ی پوشیده قرمز - مشکی!! درست همانند "لُنگ" ِ حمام های قدیم!!

(خداوند ما را ببخشاید که آخر «سوسک شده ، درون دیوار واصل خواهیم شد»!!!)

............................................................

سر کلاس استاد زیبا و دوست داشتنی - که به توصیه ی "بهجت" از این پس "اورانگوتان" نامیده خواهد شد!! - "جنّی " (محبوب دیرین استاد) اظهار نظری کرد که به دنبال آن استاد گفت: «چه پسر نازنینی - ماشاالله - هم خوشگلی، هم خوش تیپی، ... آخه چقدر تو نازنینی» !!

.........................................

قراره 3 شنبه امتحان میان ترم داشته باشیم و نیز رسم کلیه ی دروسی که تا اینجا خوندیم و تا آخر ترم می خوانیم (کلاهبرداری + سرقت+ خیانت در امانت+چک) بر روی کاغذ و آوردن آن!!

که بچه ها آخر کلاس در حال چَک و چانه زدن بودن، استاد گفت: اون زمان «رزمنده ها» می خواستن ازدواج کنن، بعدش دوباره برمی گشتن به جنگ، الانم شما توی دانشگاه رزمنده هستید!!

"جنّی" گفت: استاد ، «متأسفانه» الآن دانشجوها نمیتونن ازدواج کنن!!

استاد گفت: چرا؟! اون زمان با یه «زیلو» می شد ازدواج کرد الان که شما خونه دارید ، یه ماشین هم بخرید و ازدواج کنید!!

..................................

من که اینا رو  واسه "ج.ن" تعریف کردم گفت: آخه استاد چی فکر کرده؟؟!! من برم روی «زیلو» بشینم، اون وقت مامان بابام چی میگن آخه؟؟!!!

.....................................................

می خواستیم بریم توی کتابخونه، اومدیم در رو باز کنیم ، "سبزه" پشت در بود!!

خلاصه سر اینکه کی اول رد شه، تعارف و اینها، تا آخر "سبزه"(که این اواخر بدجوری احساس فامیلی می کنه!!) لبخند ملیحی تا بناگوش زده و رد شد!!

به "ج.ن" گفتم: غلط نکنم این یه "خاله ی ناتنی"** داره شکل ما!!!

...............................................

پ.ن: امروز چه بارون قشنگ و پروانه ای اومد... دانشگاه ما هم که زیبا...

**: یه زمانی یه بنده ی خدایی گفته بود... و حالا دیگه هر کی با چنین شباهاتی پیدا میشه ما می گیم : قطعاً این هم یک "خاله ی ناتنی " داره!!

/ 3 نظر / 4 بازدید
مهدیه

axi ke bara ostade mahbube man entekhab karde budi kheyli hal dad ali bud.