می بینی که امروز پای بر این جگر جــِــرواجـــِــر شده ام نهادم و نیامدم و خود را از دیدارت محروم کردم...

نمی دانم، این کار را نوعی تنبیه و جریمه برای خود بدانم یا...

یا شاید باید دیگر راست راستی عادت کنم "نبودنت" را، "ندیدنت" را...

اگر فقط روزهای کلاس خودم بیایم و لاغیر، اصــــــــــــــلـــــــاً تو را نخواهم دیــــــــــــــــــــــــد....

کاش می فهمیدی...

دیشب که تصمیمم را به "سماء" گفتم، گفت :بنظرم خیلی خوبه...

اینکه دیگر کم کم عادت کنی برای بعدها که حضورش نیست و ...

..........................

درعوضش امروز زنگ زد و دلم را حسابی آب کرد...

و آتش زد بر بقایای لاشه های تکه های جــِر خورده ی این جگر  ِ خاکستر شده...

..............................

و من گفتم که اگر این سرماخوردگی ِ کوفتی به شدت هرچه تمام تر بر من مستولی نمیشد، عــــــــمـــراً خانه نمی ماندم...

آخ که ای کاش در آن قسمت انتهایی دلت، حداقل ۱٪  نبودن امروزم را حس می کردی... ای کاش می فهمیدی که دوریت تحملی می خواهد که م َ ن ، آ ن ، ر ا ، ن َ د ا ر َ مـــــــــــــــــــ!!!! 

/ 0 نظر / 4 بازدید