قل قل سماور!!

به نام خدا
سلام

امروز آغازی جدید و زیبا بود!

صبح درحالی از قصر خارج شدم که راکب سلطنتی خالی از سوخت بود!!

تصورش ممکن است؟؟ هر آن منتظر بودم تا در خیابان مانده و نیروهای محافظ قصر خود را برسانند!!

اما بحمدالله بخیر گذشت و با همان راکب بی سوخت، هم وارد مکتب خانه شده و هم خارج!! (تازه خروج با اعتماد به نفس هرچه تمام تر صورت گرفت، چرا که "شهین" و "ج.ن" را نیز به همراه بردیم!!)

عارضم به حضور انورتان که کلّه ی صبح از آنجا که زودتر از دو "دالتون" ِ دیگر رسیدم و حوصله ام سر رفته بود ، چنین اتخاذ تصمیم نمودم که کمکی به "مخابرات" ِ سلطتنی در راه ارتقای درآمدشان نمایم(که البته این جریان ادامه داشت!!)

(پیامک 7:50 بامداد)

من: سلام استاد اومد واستون غیبت زده

"شهین": وای حذف نشیم بدبخت شدیم** ترم آخری این دو واحدو کجا پاس کنیم؟

من: دیگه به من ربطی نداره

استاد میگه این سزای اوناییه که دیر میان

(** "بدبخت شدیم" تکه کلام "نازی" می باشد!!)

خلاصه کلاس شروع شد و از آنجا که بسیار پرنشاط و مهیّج است!! و استاد هم در نهایت سواد و کمالات، ما با میل و اشتیاق تمام، مباحث را دنبال می کردیم!!

(توجه کنید که جملات کاملاً معکوس بودند!!!)

ناگهان "ج.ن" ِ سرخوش گفت: خواب دیدم "کریم آقا" (!!) «شهید» شده!!

کمی گذشت و "ج.ن" و "شهین" آغاز به ریز صحبت کردن نمودند و من که بینشان نشسته بودم، گفتم : هییییییییییسسس!!

درنتیجه، هر دو با اتود هایشان شروع کردند به وارد آوردن ضربات متمادی و پی در پی به پشت دست من.

من هم بر روی کاغذ نوشتم: من همسر شهیدم، انقدر اذیتم نکنید!!

و این جمله باعث شد که همه ی خنده هایی که جمع شده بود، فوران کرده و ما هر سه منفجر شویم از خنده!!

من که گفتم الان استاد ما را با یک اُردَنگی زیبا به بیرون پرتاب خواهد نمود!!

اما بنده ی خدا ، شوت تر از این حرفهاست!!

و ما بعدش کلی سر جریان این "همسر شهید" خندیدیم!!

می گفتم، ماشینم بنزین نداره - چطوری برم تا بنیاد شهید آخه؟؟!!

... و هزاران چ ِ ر ت و پ ِ ر ت ِ دیگه!! 

........................................................

آمدیم کتابخانه، همانند "خوبان" مشغول کسب دانش، که ناگهان "ج.ن" طی عملیاتی نوین، درحالیکه من تنها 1 متر یا کمتر فاصله داشتم، SMS زد: ببین "جنّی" پشت من نشسته؟

- من: (چون گوشی ِ "ج.ن" S ِ فارسی نمیخونه به گوشی ِ "شهین" زدم!!) : بهش بگو نیست نمی بینم بگو انقدر آبروی ما رو نبره

- "ج.ن": بی تربیت، می زنم تو سرتا!

- من: بهش بگو ببین "فَشِن" چقدر قشنگ و ساکت نشسته درس می خونه

یاد بگیر!!

......................

وسطش رفتم بالا و دیدمش،برگشتم S زدم : من امروز یه شهید زنده ی خیلی محترم و نورانی دیدم- شما که ندیدید دلتون بسوزه - تازه بنیاد شهید گفت چون این یه معجزه بوده مزایای بیشتری میده

(!!!)

......................................

نزدیکای ظهر شد : S زدم: گشنمه

شکمم درحال ِ قار و قور می باشد

چَکّار کنم؟!

- "ج.ن" : زن ِ شهید تا 40 اُم هیچی نمی خوره!!

(فکر می کنم تا اینجا دیگه 100% حکم "حَجر" ِ سه تاییمون صادر شده باشه!!)

.............................................

بیکار که می شدیم به "فَشِن " ِ بخت برگشته گیر می دادیم که آخر هم مطمئنم که تبدیل به "سوسک هایی" شده و داخل در جرز دیوار فرو خواهیم رفت!!

.......................................

می رفتیم سِلف ، "جنّی" ، "آقا داماد(فَروَرتیش)" و "شهید ِ زنده" توی سلف برادران بودن و "شهید" رؤیت نمی شد!

در نتیجه طی یک انتحار، جستی به جلو زده و دیدم که "آقا داماد" در حالِ خفه کردنش می باشد!! تا به واقع "شهید" شود!!

......................................

جلوی در کلاس بچه ها وایساده بودیم و "دوستان" هم در انتهای مسیر ما، که "شهید ِ زنده" آمد و گوشه ای خود را جا داد تا دیده نشود ( و نیز، ن َ ب ی ن َ د  ؟!؟!!)

"گردنه" هم درست حالتی بود که ما کاملاً تحت نظرش بودیم!! داشتیم همینجوری حرف می زدیم که من که متوجه حضور "گردنه" شده بودم، صحبت را چنین ادامه دادم: ...و اگر لحظه ای تصور کردید که "گردنه" داره همینجور نگاه می کنه،‌سخت در اشتباهید!! خلاصه اینکه به قول "ج.ن" : ماشاالله به این "گردنه" که لحظه ای موقعیتش رو تغییر نمیده !!

............................................................

امروز دوباره دُز ِ عاشقی ِ "ج.ن" زده بود بالا و همش از شوهرش یاد میکرد!!

میگفت ١ س____ال ِ باهش حرف نزده!!

خلاصه اینکه نمی دونم چرا شنبه ها این ویژگی عود می کنه!!

.................................

امروز یه یارویی (میانسال و قیافه ای کاملاً سوژه ) که ترم های اول با "ج.ن" «عربی» داشت، و این ترم «مواد مخدر» داره،‌ناگهان احساس عمیق صمیمیت کرده و سلام کرد!!

ما هم سر به سرش گذاشتیم که این خودشه!! شخص مورد پسند بابات! هم سربازی رفته ،‌هم تجربه داره!!

خلاصه اینکه کلی دور از چشم "جنّی" ازش تعریف کردیم!!

...................................

امروز خیلی جالب بود،‌توی حیاط نشسته بودیم که ناگهان (!!) با دیدن "مرصاد"،‌چنان دُزی از ناحیه ی "شهین" بالا زد که آهی به بلندای ٧ آسمان کشیده و سرش را بر روی شانه ی "ج.ن" رها کرد!!

..........................

داشتیم می رفتیم بیرون، که "ج.ن" دوباره فیلَش یاد هندوستان (ببخشید، چناران!!) کرد و داد از غم شوهر سر داد!!

نزدیک بود دوباره سوتی عظیمی رخ دهد که "شهین" با آن چشمان عقابی و تیزبینش (که "مرصاد" را نیز همان چشم ها عاشق کرد!!) "جنّی" را پشت    بوته ها دید و ما را از یک واقعه ی دیگر نجات داد!!

.......................................

خلاصه اینکه امروز از آن روزها بود که همانند "پیرزنان" به «قُل قُل» ِ سماور و ترک ِ دیوار و هرچه شما فکر کنید ، خندیدیم!!

/ 2 نظر / 4 بازدید
یلدا

[خنده][خنده][خنده]مثل همیشه باحال بود تا میتونید بخندید به گردو خاک هوا به قل قل سمار به ترک دیوار ...که بعدها در زیر بار زندگی (البته نمیخوام بترسونمتون )این قدر مشغولیت دارین که سخت میشه خندید و ..به هرحال شاد باشید [گل]