احمد شاملو

باغ آیینه

چراغی به دستم، چراغی در برابرم:
من به جنگ سیاهی می روم.

گهواره های خستگی
از کشکش رفت و آمدها
باز ایستاده اند،
و خورشیدی از اعماق
کهکشان های خاکستر شده را
روشن می کند.
***
فریادهای عاصی آذرخش -
هنگامی که تگرگ
در بطن بی قرار ابر
نطفه می بندد.
و درد خاموش وار تک -
هنگامی که غوره خرد
در انتهای شاخسار طولانی پیچ پیچ جوانه می زند.
فریاد من همه گریز از درد بود
چرا که من، در وحشت انگیز ترین شبها، آفتاب را به دعائی
نومیدوار طلب می کرده ام.
***
تو از خورشید ها آمده ای، از سپیده دم ها آمده ای
تو از اینه ها و ابریشم ها آمده ای.
***
در خلئی که نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد ترا به دعائی نومیدوار طلب کرده بودم.
جریانی جدی
در فاصله دو مرگ
در تهی میان دو تنهائی -
[ نگاه و اعتماد تو، بدینگونه است!]
***
شادی تو بی رحم است و بزرگوار،
نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است

من برمی خیزم!

چراغی در دست
چراغی در دلم.
زنگار روحم را صیقل می زنم
آیینه ئی برابرآیینه ات می گذارم
تا از تو
ابدیتی بسازم.

 

 

/ 2 نظر / 6 بازدید
علیرضا شجاعی

سلام وبلاگت خیلی قشنگه به نظر من ما می تونیم با هم ارتباط دوستانه ای برقرار کنیم. به وبلاگ من سر بزن بای

معراج

«به نام تو که خالق هودج خورشید وفایی» تقدیم به بانوی سرافراز ایرانی « خاتون » کمکم می کنی تا بگذرم از مانع تردید ،که تهدید نمودست دلم را و پر از لرزش و لغزش بنمودست پایه های منزلم را با توام نرگس مخموری که روییده و پوییده ره سخت تحمّل با توام خاتون دل نازکی که چشم دلش کور نشه با برق تجمّل تو چقدر ساده و ماهی چقده تو سر به راهی قسمت می دم به جونت توی کوچمون بیایی تا که سر من بذارم زیر قدمهات تا که دل فرش کنم من زیر پاهات آخه تو واسۀ من خیلی عزیزی نبینم روزی بیاد اشک بریزی تو که گلتاج گلایول روی موهات می نشونی دل این بچّه ده رو تو حصارت می کشونی نمی گی این دلکش تاب فراغو نداره زجر كشيدست و ديگه طاقت داغو نداره با توام خاتون زیبای جفا پیشۀ من! تو که آب حیاتی واسۀ ریشۀ من ! یا توشیطون جفا روزدلت بیرون کن یا برو با رفتنت خونۀ دل ویرون کن . «معراج» اگه خوشت اومد بقیه نوشته ها و س